amvaje shenha

سینه بندِ هرزگیم را باز کرد
و در بستری که گناه برایم بی تفاوت شده
بر پیکرم لغزید..

و تو، نمی دانی
...که لحظه لحظۀ عصیان شهوتش را
تنها با یک تصور تاب آوردم..

جورابِ نجابتم را بالا کشیدم
سینه بندِ هرزگیم را بستم
.
.
.
و چه خوب است که
غذایِ گرم می خورد امشب کودکِ بیمارم..

اقای خاص......
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()


 Design By : Pichak