amvaje shenha

 

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن  گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
...
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()

«آن شب که چشم عشق معصومانه تر شد»

«دریای صبرم خشک از آه سحر شد»

«وقتی در دل را به روی عشق بستند»

«در کوچه های سرد جدایی دربه در شد»

«دیگر کسی از او نشانی هم نپرسید»

«وقتی که با آه دل ما همسفر شد»

«در این هیاهو عشق را هم سر بریدند»

«شعرم پر از درد دل و خون جگر شد»

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ی مادوره گرد
داد میزد:کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشگ در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید و بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نون تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت: آقا سفره خالی میخرید.....؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()

 

اگر من و تو،اندیشه مان عشق نباشد،چه بر سر دنیا خواهد آمد؟!در دنیایی که همه،نفس هاشان سر شار است از صدای ضرب سکه‌ها و کلاه هایی که از پی‌ هم بر داشته میشوند برای ذره ای بیشتر دارا شدن...؟!نازنین،اگر اندیشه من و تو هم عشق نباشد،همین واژه‌های ساده هم به یغما میروند،و دیگر چیزی از دل نمیماند،بگذار لااقل ما به حرمت عشق،کمی‌ انسان باشیم.....همین کافیست....!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()

 

کاش،خداهایمان را قاب میگرفتیم،بر سر در قلبهامان میاویختیم،صدای فریاد‌هایمان را پائین میکشیدیم و تنها لحظه‌یی فکر میکردیم...!جنگ بر سر چیست؟
بر سر دل نوشته‌های ساده‌ای که مثل همیشه تنها می‌خواهد به یادمان بیاورد که ما هنوز هم انسانیم؟!یا بر سر دستانی که پر مهر مینویسد تنها به شوق دانستن من و شما...؟!کاش به یاد بیاوریم زندگی‌ تا مرگ تنها یک نفس است،آن وقت شاید کمی‌ مهربان تر شویم...!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()

 

یارب بخدا که بیوفایی نکنید
با عاشق دلخسته جدایی مکنید
یا آنکه وفاکنید تا آخر عمر
یا انکه جفا کنید تا آخر عمر
یا آنکه از اول آشنایی نکنید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط AlIrEzA RoMeO نظرات ()


 Design By : Pichak